تبليغاتX
دویـدن در مِهـ ـباران

دویـدن در مِهـ ـباران

آزادی معنا پیدا نمیکند مگر آنکه همه مان آزاده باشیم

ساحل اروند را ببین...

میبینی ...؟!

چقدر فاخر است...

نمیخواهم با کسی حرف بزنم...

نمیخواهم کسی برایم حرف بزند

نمیخواهم سکوت عظیم اینجا را کسی برایم بر هم زند...

نمیخواهم

شلمچه از غروبش مرا در خودفرو برد اما اینجا ...

این اروند بزرگ بزرگ بزرگ اشتراکی

چگونه میتواند از ورودی که نداشته ایم ببلعدمان

ساکت به گوشه ای که ندارد بخز ...

آرام آرام

خیره شو

گوش نکن به حرفها

گوش نکن به دلایل

گوش نکن

فقط درک کن...

فقط فکر کن

نگاه کن

نگاه کن آن مسجد تک گلدسته ی خاکی را که چه با حسرت به آن یکی گلدسته ی مسجد رنگین اینجا خیره شده...

ازین آب بزرگ آرام روان بپرس

از من نپرس که کوچکی ام را به رخ احساست بکشی و جنونم را علت بی صداقتی ام بگذاری

ازین آب بپرس که بزرگ است و آرام و بزرگان ارام دروغ نمیگویند

بپرس چی شد...؟

بپرس چرا ....؟

بپرس....

بپرس دیگر...

بپرس پیرهن گلدار چند تا مادر سیاه شد برای حفظش...

بپرس آرایش چند تا عروس با اشک پاک شد برای اینکه تانکها گلدسته ها را تک نکنند...

بپرس چند تا بچه مدرسه ای برای اینکه صبحها توی صف بخوانند"ای ایران ای..." از پدرشان فقط نامش را همه جا بردند...

بپرس چند تا کوچه توی شهرت هقته ای نبود که سرش حجله نگذاشته باشند برای اینکه تو الآن بنشینی آرام آرام  آرام و بپرسی" چند تا...؟"

بپرس...

هرچه میخواهد دل تنگت بپرس...

نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 11:47 توسط مطهره| |

علی جانم بیا برخیز

تا درهم کنیم این بازی بی رحم و بی پرهیز

علی جانم اگر عمری

ابوبکران و عثمانها نماد دین و ایمان بود

علی جانم اگر عمری

عمر شمشیر خونریز نیرد زهد و کفران بود

علی جانم اگر در روزگارت هیچ کس جز او نمیفهمید دردت را...

نمیفهمید مردیّ و بزرگیّ  و نبردت را...

ولی امروز...

آه امروز...

ولی ... اما ... چرا.. شاید... ندارد ای بزرگِ مرد!

تمام روزگار ما شبیه روزگار توست...!

اگر حتی منی که با دلم هر شب برایت شعر میگویم پر از روی و ریایم ...

پس دگر از دیگران سهمی چرا خواهی..؟!

 

علی جانم بیا برخیز

تا درهم کنیم این بازی خون ریز و وهم آمیز

چنان خونریز و وهم آمیز

     که حتی در درونش آسمان رنگ زمین گیرد

     که حتی در درونش پارسایان رنگ شب گردند

     که حتی در درونش پیشوایان از حریصان پیش می افتند

     که حتی در درونش قلبها هم رنگ خواهد شد...

و قلبی که وجودش سرخی خون را به جای طوسی سرب و به جای مشکی تردید دارد

به دار آوِخته خواهد شد...

 

چه گویم ای علی جانم...؟

چه گویم ؟

آه ... آه ... ای یار...

بیا برخیز

بیا ای یار

بیا برخیز در دشتی چنین تاریک

     که سرسختند تیغانش

     که گرکانش پریشانند

     و مارانش مرض دارند

     که ماهش از جنون دیوانه میگردد

     که اخترهاش سر تا سر همه غرق تماشایند

     که ما تنها و بی کس در میان خیل این دیوانگان تنها بیفتادیم

     که ما اینجا چنان گاه بدون پیش و چوپانیم

     و سگهامان همه با گرگها هم دست و پیمانند

     و اینجا گاه حتی بره ها شبها کنار گرگها در ماه غرق زوزه میگردند

     همه یک چشم میخوابند

علی جانم

بیا دیگر...

علی جانم

بیا برخیز

که گر در این سکوت و نم نم باران فرود آیی و برخیزیم

تمام آبهای رودهای پر خروش این جهان را بر سر آتش نهاد فتنه ها ریزیم

و نسل شوم و تلخ این سلح ها را با نسل شکوفه در هم آمیزیم

عدالت را به پا داریم و از دشنام و خشم و کین بپرهیزیم....

بیا برخیز ای مولا...

 ۱۰ اسفند ۱۳۸۹

+امروز حدیث کسا بخوانیم و نماز استغاثه به حضرت زهرا به جا آوریم شاید که حق را نکشیم...

+برای ظهور مولا دعا کنیم...

+یادمون باشه هنوز داغ پیامبر جگر علی رو میسوزوند که داغ بر داغ گذاشتند و نمک به زخم زدند ...

در حالی که خیال میکردند کارشون درست ترین کار دنیاست

...

نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 13:49 توسط مطهره| |

 

بسم الله الرحمن الرحيم هذا ما اوصت به فاطمة بنت رسول‏اله و هى تشهد ان لا اله اله الله و ان محمدا رسول‏الله و ان الجنة حق والنار حق و ان الساعة آتية لاريب فيها و ان الله يبعث من فى القبور يا على انا فاطمه بنت محمد زوجنى الله منك لاكون لك فى الدنيا و الاخرة انت اولى بى من غيرى حنطنى و غسلنى و كفنى بالليل وصل على و ادفنى بالليل و لا تعلم احدا و استودعك الله و اقراء على ولدى السلام الى يوم القيامة.(1)
اين است وصيت فاطمه دختر رسول خدا و او شهادت مى‏دهد به يگانگى و يكتايى ذات باريتعالى و رسالت حضرت محمد رسول‏الله و گواهى مى‏دهد كه بهشت حق است و آتش جهنم حق است و بدون شك قيامت در پيش است و خواهد آمد و خدا در آن روز همه را از قبرها برمى‏انگيزد يا على من فاطمه دختر محمدم كه خداوند مرا به ازدواج تو درآورد تا در دنيا و آخرت همسر تو باشم و از آن تو، تو از هركس بر من نزديكترى مرا شبانه حنوط كن و شب غسل بده و شبانه كفنم كن و شب به خاك بسپار و كسى را از دفن من مطلع مكن. تو را به خدا مى‏سپارم و سلام من به فرزندانم تا روز قيامت برسان. و در بعضى از روايات دارد كه زهرا عليهاالسلام به على عليه ‏السلام گفت: يابن عم دلم تمناى مرگ دارد ساعتى نخواهد گذشت جز آن كه از تو مفارقت نمايم.

على عليه ‏السلام فرمود: اى دختر رسول خدا وصيت كن به آنچه مى‏خواهى و هر چه در دل دارى بيان كن على عليه‏ السلام نشست بالاى سر فاطمه و خانه را از بيگانه خالى كرد جز فاطمه و على كسى نبود فاطمه عرض كرد: اى پسر عم هيچگاه در زندگى به شما دروغ نگفته‏ام و در زندگى زناشويى با تو راه خيانت نپيموده‏ام و لا خالفتك منذ عاشرتنى. و هرگز در معاشرت با تو از در مفارقت وارد نشده‏ام و پيوسته مطيع فرمان تو بوده‏ام. على عليه ‏السلام فرمود:

پناه مى‏برم به خدا (اى دختر رسول خدا) تو بانوى راستگويى و داناتر و پرهيزگارتر و نيكوكارتر و گرامى‏تر از هركسى، من نيز از خدا در مخالفت با تو بيمناك بوده‏ام و فراق تو بر من سخت ناگوار است فقدان تو بر من تجديد مصيبتى است كه از رحلت پيغمبر بر من وارد شد به خدا قسم مصيبت فراق تو بر من چنان است كه هيچ چيز نمى‏تواند مرا تسليت دهد در آن حال هر دو به گريه افتادند و مدتى زار زار اشك ريختند (بعضى نوشته ‏اند كه چون اطاق خلوت شد زهرا عليهاالسلام به على عليه ‏السلام عرض كرد پسر عم جلوتر بيا و دستت را روى سينه من بگذار على عليه ‏السلام خواهش آن بانو را عمل كرد آنگاه عرض كرد پسر عم از من راضى باش على عليه ‏السلام فرمود: زهرا جان از تو راضيم خداى نيز از تو راضى باشد. عرض كرد نه على جان مى‏دانى من از چه چيزى از شما رضايت مى‏خواهم روزى كه دشمن به صورت من سيلى زد و با خستگى و درد جسمانى و روح افسرده آمدم منزل ديدم تو در كنج حجره نشسته‏اى و مشغول جمع‏آورى قرآنى با تندى با شما سخن گفتم و به شما گفتم يابن ابی طالب اى پسر ابی ‏طالب در كنج حجره نشسته ‏اى و مثل جنين در رحم حجره قرار گرفته‏اى دشمن به همسرت تعدى كرده...

غصه; ‏دار بودم و با تو پرخاش كردم اينك از تو رضايت مى‏خواهم از من راضى باش) مولاى متقيان سر فاطمه را به سينه چسباند و با مهربانى فرمود: زهرا جان از تو راضيم خدا و رسول از تو راضى باشند هرچه مى‏خواهى بگو كه اجرا خواهم كرد. آن بانو در حالى كه اشك مى‏ريخت گفت شوهر گراميم خداوند تو را جزاى خير دهد وصيت من اين است كه دختر خواهر من امامه را تزويج كنى (امامه دختر زينب بنت رسول‏الله بود كه مادرش در زمان پدر فوت كرده بود) زيرا امامه به فرزندان من مهربانى خواهد كرد و بهترين پرستار آنها است و مرد هم ناگزير است زنى در خانه داشته باشد.
از جمله وصاياى حضرت زهرا عليهاالسلام به همسرش اين بود كه گفت: شوهر عزيزم براى من تابوتى بساز كه فرشتگان صورت آن را به من نشان داده‏اند و امام عليه‏السلام از وى خواست كه وصف آن را برايش بيان كند تا طبق خواسته‏اش عمل نمايد.
«مورخين نوشته‏ اند كه وصف تابوت در متن وصيت آن بانوى بزرگ اسلام نيست» و باز گفت: همسرم وصيت ديگرم اين است كه هيچكس به جنازه من حاضر نشود.

من از اين مردم كه به من ستم كردند و حق مرا غصب نمودند متنفرم.


اينها دشمن من و دشمن رسول خدا (ص) هستند اجازه نده از اين قوم و هوادارانشان كسى بر جنازه من حاضر شوند و نماز بخوانند يا على مرا در تاريكى شب آنگاه كه ديدگان مردم به خواب رفت به خاك بسپار تا از دفن من بى‏خبر باشند. (2)

 

1ـ بحار چاپ قديم ج 10/ 61

2ـ فاطمة الزهرا سيدة نساءالعالمين/ 435

+سایت بحار

 

 

+سـلام من به مدیـنه به آستان رفیعش/به مسجد نبوی و به لاله های بقیعش

سـلام من به علی و به حلم و صبر عجیبش/سـلام من به بقیـع و چهار قبر غریبش

نشسته باز دلم پشت درب بسته ی آنجا/گرفته باز دلم بهر قبر مخفی زهــرا

تو ای مسافر شهر مدینه در دل شبها/نبود هرچه که گشتم نشان ز مرقد زهــرا

سلام من به تو ای بانویی که مرد نبردی/ز غیر هر چه  که دیدی به یار شکوه نکردی

+شعر از یکی از نوحه های دوس داشتنی ....

نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 22:1 توسط مطهره| |

 

*******

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط             باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

 

*****

دو چشم داشت دو سبزآبی بلاتکلیف                که بر دوراهی دریا چمن مردد بود

 

۰*****

القصه درین چمن چو بید مجنون              میبالم و در ترقی معکوسم

 

 

+هیچکودوم مال من نی!

+اسمو...!!

+ادامه مطلب یه سری حرفه ....


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 11:4 توسط مطهره| |

 

به تو فکر میکنم

خیلی بیشتر از

"گاهی...."

 

 

 

باران بارید....

درست در امتداد حجم سنگین گرمای تابستانی بهار

باران میبارد

بر گرمای تلخ شبه خوشی هایت...

اگر

دفعه  قبل که باران آمد

برای باران بعد دعا کرده باشی....

 

(ادامه مطلب فقط یه سری چرندیاته... من که پیشنهاد میکنم نرید!!)


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 0:25 توسط مطهره| |

زندگی زیباست

  اما شهادت از آن زیباترست

  سلامت تن زیباست

 اما پرنده عشق تن را قفسی می‌بیند که در باغ نهاده باشند

و مگر نه آنکه گردن‌ها را باریک آفریده‌اند تا در مقتل کربلای عشق آسان‌تر بریده شوند

و مگر نه آنکه از پسـر آدم عهدی ازلی ستانده‌اند که حسین را از سر خویش بیشتر دوست داشته باشد

و مگر نه آنکه خانه تن راه فرسودگی می‌پیماید تا خانه روح آباد شود

و مگر این عاشق بی‌قرار را در این سفینه سرگردان آسمانی که کره زمین باشد برای ماندن در استبل خواب و خور آفریده‌اند؟

و مگر از درون این خاک اگر نردبانی به‌ آسمان نباشد جز کرم‌هایی فربه و تن‌پرور بر‌می‌آید؟

ای شهید ،که بر کرانه ازلی و ابدی وجود بر‌نشسته‌ای دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز ازین منجلاب بیرون کش

 

 

+«آزادی حق انسان نیست بلكه تكلیف انسانست در برابر حقیقت و عدالت.

و البته در این گفتار نیز مسامحه ای وجود دارد كه آزادی در حقیقت خویش، مقابله ای با حقیقت و عدالت یا تعهد ندارد و اگر حقیقت آزادی ظهور می یافت، همه ی دعواها از میان بر می خاست. این دعواها از سر جهل نسبت به حقیقت آزادی است كه «حریت» است.»

(این جمله چقد شما رو یاد جمله ای که اون بالای بالای وبلاگه میندازه!)

+یه دوست جدیدی پیدا کردم یه خانوم هم سن و سال خودم و عین خودم چادری و البته دانشجوی ادبیات داستانی ...

یه داستان کوتاه بسیار زیبا برام خوند بعد گفت من این داستان و برا یه آقایی که خیلی ادعاش میشد خوندم فرمود یه جوری پارش کن که یه کلمش معلوم نباشه میگف خیلی ناراحت و دپسرده شدم به یه آقای دیگه ای گفتم فلانی یه همچین چیزی در نقد داستانم گفته طرف پرسیده بوده "با همین چادر براش خوندی؟" گفته "خب آره دیگه" گفته خب پس.... به خاطر این بوده!!!

یعنی درین حد بعضی از هنرمندان جامعه ی ما میتونن انسانیت و آزادگیشون رو از دست داده باشن...

و ما میدونیم که هنر یک بعد بزرگ و تو چشم فرهنگ یه ملته!!

که اگه مصموم بشه وای به روزگارش...

خدا کنه دوباره یه همچین پدیده هایی ظهور کنن!

+یاد سید شهیدان اهل قلم و همچنین امیر سپهبد صیاد شیرازی عزیز، گرامی و راهشان پر از رهروان پاک و تازه نفس!

 +قطعا احتیاج به توضیح نیست که متن اول و دوم از شهید آوینی عزیزه!

نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 19:54 توسط مطهره| |

 

نمیترسم

چندشم میشود

نه فقط از تو

از کل قبیله ی آفتاب پرستها

که اسم خودشان را "آفتاب پرست" گذاشته اند

و رسمشان

رنگ عوض کردن است!

 

!  !

 

+نامرد عزیز!

نمیدانم چرا

سرعت رشد ایمانم به معصومیت چشمهای مشکی ام

و ایمانم به درازی گوشهای مخملی ات

انقدر با هم متناسب است!

(من هیچ وقت تا به حال کسی شکستم نداده لااقل درباره مسائل عشقی!

اینو صرفا برا خنده نوشتم و اینکه بگم

نامردا ارزش غصه خوردن ندارن آدم حسابیام آدمو غصه نمیدن!)

 

+من بدجوری به خدا ایمان دارم

بهش که پناه ببری همه چی حله!!

به چشم دیدم!

امیدوارم این دفه دیگه شکست نخورم

تفای سر بالا خیلی اذیتم کردن!

نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 23:41 توسط مطهره| |

 

از آنـ ـروز که 

آن ۲ تا کـلاغْــ ـسیـاه روی صورتم

 از کار برای مادرم استعفا دادند

،

بــــــــــدبیــــــــــاریــــــــ هایــــــــــ من شروع شد!

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 0:13 توسط مطهره| |

 

 

و من

چه بی ارزش

در مرکز یک امپراطوری رو به واپاشی

با تکیه بر ولیعهدی خود

برای "ارزشها" مبارزه میکنم!

 

+یک شب خواب میدیدم

هرچقدر زار میزنم هیچ صدایی از گلویم بیرون نمیآید

امروز

بیداری اش را دیدم....

نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت 14:34 توسط مطهره| |

غرق شروعی دوباره ام....

خداوندا...

آغوشت کجاست؟

میخواهم در آغوش تو بازی زندگی را دوباره آغاز کنم

در آغوش تو

باخت و برد فرقی ندارد

در آغوش تو

بازی فقط برای کنار هم بودن است

برای یاد گرفتن قاعده ها...

 

نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت 3:0 توسط مطهره| |

Design By : Mihantheme